پست ثابت

رودها در جاری شدن

 

و علف ها در سبز شدن معنا پیدا می کنند

 

و انسان ها

 

همه انسان ها

 

با عشق!

 

پس بار خدایا بر من رحم کن

 

بر من که می دانم ناتوانم رحم کن

 

باشد که غذایی برای خوردن نداشته باشم

 

باشد که لباسی برای پوشیدن نداشته باشم

 

باشد که حتی دست و پایی نداشته باشم

 

اما نباشد

 

هرگز نباشد

 

که عشق نباشد!

 

آمین....

 

 

 

فیروزه ای

دلم

گاهی

برای فیروزه ای پر می کشد...

بعد

قاب پنجره

رقص پرچم و قلمو می شود

کاغذ آسمان نیلگون فیروزه ای!

تو رفتی اما هنوز اینجایی

دوباره صبح شد

نیستی

از موهای روی پیرهنم فهمیدم

دیشب

 باز هم

روی سینه ام خوابیده بودی

عطرت هنوز اینجاست

روی این بالش

لای لحظه ها

و بوسه ات

کنار شانه روی میز

چشمک میزند!

چوب لباسی

از سنگینی کتت هنوز ایستاده

و استکان چایی نیمه تمامت هنوز سرد نشده

تو رفتی اما

انگار کسی هنوز

اینجاست!

کنار من...

....

رضوانه./

 

 

....

تولدم مبارک

مهم تویی!

کوچه پس کوچه های جردن باشد

یا مسیر تکراری خانه و کلاس

....

دختر رویاهایت باشد

یا عروس ملکه الیزابت

...

گوشی آخرین مدل باشد

یا یازده دوصفر

...

فرقی نمیکند!

 ...

مهم دست هایی است که در مسیر بگیری..

چشم هایی است که جلوی چشمهایت برقصد..

وشماره ایست

که تا زنگ میخورد

قلبت لبخند بزند!

 

مهم تویی...و دیگر هیچ./

 

 

/رضوانه/

 

شاعر فقط اسم کوچک توست

از بیت هایی که دزدیدی

فهمیدم

شاعر فقط اسم کوچک توست

....

مثل پسری که

پدرش میخواست دکتر شود

و او نت های موسیقی را

شب ها

زیر پتو

با پیانویی خیالی می نواخت

 

/رضوانه/

اسم من

آنقدر کسی صدا نکرده ام

آنقدر که اسم من

به گوشهایم غریبه است

ولی

اسم تو آشناست...!

 

نام تو

حس تو

هرکجا تورا صدا کنند

قلب من هنوز.. هنوز... هنوز......

تیر میکشد!

/رضوانه/

 

خسته شدم

فکر کن یک روز تعطیل که آفتاب قدم زده باشد تا وسط فرش خانه برای خودت چایی دارچین دم کنی که عطرش خانه را بردارد بعد لم بدهی روی فرش و کتاب بخوانی و چایی بخوری و به هیچ چیز فکر نکنی...

دلم لک زده برای یک بیخیالی محض!

برای یک دوست که گوشی را بردارم و برایش حرف بزنم از فرمان ماشین که صدا میدهد بگویم تا لباس خدمتکار موسسه که تازه خریده، از دل تنگی هایم بگویم تا گریه های یواشکی، از سردردهایم بگویم تا فکر ظرف های نشسته شام که توی ظرفشویی مانده...

و او گوش کند به همه حرفهایم و بخندد و برایم بگوید از اگزوز ماشین همسایه که صبح صدای تراکتور میداد تا شام دیشب که مهمان بودند ...

دلم میخواهد دوباه حرف بزنم از همه چیز و هیچ کس وسط حرفهایم مستند نگاه نکند. دلم میخواهد یک نفر بپرسد چرا ناراحتی یک نفر بغلم کند وقتی گریه میکنم دلم میخواهد یک نفر بفهمد ناراحتم! دلم برای حرف زدن تنگ شده دلم برای بیخیالی برای کسی که نگاهم کند و بگوید عوض شدی بگوید زیر چشمت گود افتاده تنگ شده...

اینکه تو خاطراتت با دوستانت را در کافه های شهر مرور میکنی من خاطرات روزهای خوبم را مرور میکنم با کسانی که هرروز مجبور نبودم بپرسم دوستم دارد یا نه!

تو به من فکر نمی کنی!

من به تو فکر می کنم

تو به من

نه

فکر

نمیکنی...

چه جمله ای!

خواندنش که هیچ

نوشتنش یک قرن طول کشید!

/رضوانه/

 

غم دوریت

غم دوریت

رو گرفته از زندگی

مثل چادری ضخیم!

....

اینکه تو

جای دیگری

روی خاطرات دیگری

چایی میخوری

کیف میکنی

.

.

.

.

میکشد مرا!

/رضوانه/

 

شعر

عشق

از آن کسانی است

که شعر

می گویند، می بافند و می خوانند...

و زندگی سهم کسانیست

که شعر میفروشند!

/رضوانه/

تمام کافه های شهر


سردی زمستان
با گرمی دستانت...

وتلخی شیر قهوه
با کیک گردویی...

.

.

.

گذشت!

چه خوب است!
من تورا از تمام کافه های شهر
خاطره دارم....

/رضوانه/

 

قرار

یک قرار سرد

میز گرد کافه های انتها

چای لیمو و عسل

طعم تو!

...

قهوه های تلخ تلخ

طعم من!

....

سهم ما

خنده های زورکی

عشق های مسخره

/رضوانه/

 

انگشتر سبز

میدهد مرا به تو

ربط

انگشتر

سبز...

سهم من از تو

آرزوی باز دیدنت

/رضوانه/

 

تو

تو

کیبورد های خالی

شعر های نسروده

داستان های ننوشته

......

سهم من از تو

آرزوهای بر باد رفته...

/رضوانه/

نگاهت

سلام

خداحافظ

و بینش هیچ چیز نبود جز نگاه!

گناه چشمهایم نیست

نگاهت دل میبرد...

/رضوانه/

آخرین روز شهریور

پای روی زمین میکشد

کوله پشتی قهر کرده روی شانه اش

و چشمها خواب خواب

آخرین روز شهریور

چه زود گذشت!

/رضوانه/

خواب...

چای روی میز، سرد

قند در افسوس چای، زرد

و کتابی نیمه کاره

در آرزوی تمام شدن

.....

اینجا کسی خوابش برده است!

/رضوانه/

اهواز هوا ندارد...

زمین

نفس

دود

مرگ

اهواز هوا ندارد...

/رضوانه/

 

عید قربان مبارک!!!!

انگشت برید

چسب زخم تمام شد

انتقام!

یخچال پر است 

عید قربان مبارک!!!!

/رضوانه/

 

نوشتن و راه رفتن...

نوشتن همیشه سختیش از نون اولش است نون را که بنویسی دستهایت تند تند جلو میرود و اصلا نمیخواهد دیگر فکر کنی که چه بنویسم درست مثل راه رفتن که که با پا شروع میشود و تا پایت را زمین بگذاری نصف مسیر را رفته ای... و خدا نکند که یک روزی نون نوشتنت نیایید مثل همین پاهای من که همیشه درد میکند و هیچ وقت پایه ی خوبی برای پیاده روی نیستند نون نوشته هایم نیز گاهی درد میکند و هرچه به این کیبورد نگاه میکنم هیچ چیزی برای نوشتن پیدا نمیکنم! نون نوشتن همیشه با یک جرقه می آید و اگر درست و دقیق و در لحظه شکارش نکنی جرقه پریده و نون نوشتنت خراب میشود و خنده دار است همیشه در مواقعی که دستم بند کار است نون نوشتنم می آید انگار که کلمه ها داخل کف و روغن موقع شستن ظروف نهار پنهان شده بودند

نوشتن مثل راه رفتن خیلی سخت است و من دقیقا همانطوری که به راه رفتن آدمها حسرت میخورم به نوشتن خیلی ها هم حسرت میخورم اینکه چطور ردیف به ردیف کلمه توی ذهنشان میآید و چقدر همه به هم ربط دارند درست مثل یک بازیکن فوتبال که نه تنها بلد است راه برود و بدود بلکه بلد است پایش را با توپ نیز دوست کند!

حالا که فکر میکنم میبینم نوشتن هم به اندازه راه رفتن سخت است  و برای خوبی هردو باید دعا کرد آرزو میکنم یک روزی بدون هیچ دردی و مثل همه آدمها بتوانم راه بروم و بنویسم و نون های نوشتن برایم از آسمان ببارد

آمین

 

آن روزها گذشت..

چند سال پیش که به حرفه شخیص خبرنگاری مشغول بودم روزی در یکی از روستاها نهار مهمان یک خانواده روستایی شدیم، که با محبت ساده و مهربانشان برایمان سفره ی سبزی بالای بالکن خانه روستاییشان که وسط دشت گندم ها بود پهن کردند و  آبگوشت یخنیی خوردیم که هنوز هم که هنوز است مزه اش زیر زبانم است و فکر میکنم آن روز توی بهشت رفته بودیم و خبر نداشتیم که چقد می شود زندگی ساده و شیرین باشد...  لم بدهی روی بالکن و تا چشمت کار می کند زردی گندم باشد و آبی آسمان و صدای گنجشک ها بشود موسیقی روزت...

دلم برای یک ماه دوری از همه تکنولوژی های روز تنگ شده ... کاش میشد برویم....

 

درد می کند

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نامهایشان جلد کهنه ی شناسنامه هایشان

درد می کند

 

از پشت دیوار غرور

هرچقدر هم که مغرور باشی

باید

کسی باشد...

تا از پشت دیوار

دلت

برای دیدنش پر بکشد!

 

رضوانه/

 

ولی تو رفته بودی....

استخاره کرده بودم

بیاییم

بد آمد

تا کفش هایم را عوض کردم!

تو رفته بودی....

 

رضوانه/

 

دوباره مرا خواهی دید!

از بدی است

یا خوبی؟!

ولی

اتفاق های زندگی

زمین را دور میزنند...

دوباره مرا خواهی دید!

 

رضوانه/

 

باید دور زد...

کوله پشتی سنگین

کوه سنگی

پاها...

مسیرهای آسان سبکترند!

باید دور زد...

 

رضوانه/

 

دنیای دیگر

تو

من

کتاب نانوشته روزگار!

شاید دنیا دیگری باشد...

 

رضوانه/

 

من و ترس از سفیدی کاغذ

خودکار و یک تکه کاغذ

من، ترس، سفیدی کاغذ!

فقط یک نقطه کافی بود

تا صدها صفحه

کتاب بنویسم!

 

رضوانه/

 

 

خواب دیدم

خواب دیدم

تو

بی صدا رفتی....!

و سکوت پشت آینه

با گلوله های حناق مرا کشت!

 

رضوانه/