فکر کن یک روز تعطیل که آفتاب قدم زده باشد تا وسط فرش خانه برای خودت چایی دارچین دم کنی که عطرش خانه را بردارد بعد لم بدهی روی فرش و کتاب بخوانی و چایی بخوری و به هیچ چیز فکر نکنی...
دلم لک زده برای یک بیخیالی محض!
برای یک دوست که گوشی را بردارم و برایش حرف بزنم از فرمان ماشین که صدا میدهد بگویم تا لباس خدمتکار موسسه که تازه خریده، از دل تنگی هایم بگویم تا گریه های یواشکی، از سردردهایم بگویم تا فکر ظرف های نشسته شام که توی ظرفشویی مانده...
و او گوش کند به همه حرفهایم و بخندد و برایم بگوید از اگزوز ماشین همسایه که صبح صدای تراکتور میداد تا شام دیشب که مهمان بودند ...
دلم میخواهد دوباه حرف بزنم از همه چیز و هیچ کس وسط حرفهایم مستند نگاه نکند. دلم میخواهد یک نفر بپرسد چرا ناراحتی یک نفر بغلم کند وقتی گریه میکنم دلم میخواهد یک نفر بفهمد ناراحتم! دلم برای حرف زدن تنگ شده دلم برای بیخیالی برای کسی که نگاهم کند و بگوید عوض شدی بگوید زیر چشمت گود افتاده تنگ شده...
اینکه تو خاطراتت با دوستانت را در کافه های شهر مرور میکنی من خاطرات روزهای خوبم را مرور میکنم با کسانی که هرروز مجبور نبودم بپرسم دوستم دارد یا نه!